سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

ی

  در علت نامگذارى اصفهان وجوه مختلفى گفته‏ اند که برخى به اساطیر شباهت دارد و پاره‏اى از گفته‏ها هم سند و دلیلى ندارد، مانند قصه سوزانیدن نمرود ابراهیم خلیل را، که چون به اصفهانیان امر شد که در سوزانیدن خلیل ‏الله شرکت کنند و از قبول آن خوددارى کردند در باره آنها گفته شد: «اسپاه‏آن» یعنى آنها سواران خدایند. یا اینکه اصفهان از بناهاى اصبهان بن فلوج بن سام بن نوح(علیه‏السلام) است و یا در «روضات الجنات» آمده که اینجا دریا بوده است و سلیمان(علیه‏السلام) به جن فرمان داد که براى او در محل معروفى بنام گاوخوانى نقبى زدند و زمین آن خشک شد و در دامنه جنوبى آن رود بزرگ زنده‏رود جارى بود تا اینکه سلیمان(علیه‏السلام) با موکب وارد آنجا شد و از آب‏ و هواى آنجا لذت برد و لذا به وزیرش «آصف» به آنجا اشاره کرد و چون به بسیارى از لغات صحبت مى‏کرد به فارسى گفت آصف هان که هان در فارسى اشاره به جاى نزدیک است و مقصود اینکه زمینى که مى‏طلبیدم همین است، از این جهت آصف‏هان گفته شده است.

    آنچه منطقى بنظر مى‏رسد وجه تسمیه‏اى است که حمزه اصفهانى اختیار کرده و آن چنین است: لفظ اصبهان و اصفهان و اصفاهان از اسپاهان که به معنى سپاه‏ها و لشگر است گرفته شده و اسپاه و اسپه نام لشگر است. از اینرو اصفهان را که مرکز سپاه بود. اسپاهان خوانده‏اند و چون مردم اصفهان از زمان کاوه آهنگر به سپاهى‏گرى شهرت داشتند و در دوره ساسانیان براى حمل درفش کاویانى فقط از وجود آن استفاده مى‏کردند و «اساوره»اى که در بین تازیان شهرت دارد همان سواران برجسته مردم اصفهان هستند و لذا نام اصفهان که معرب از کلمه اسپاهان است بر این شهر نهاده شده است.

واژه شناسی :

بر حسب دلالیل و اسنادی که ارائه خواهیم کرد و در موارد مختلف هم به مناسبات مربوط به نام دیه ها گفته ایم اصفهان از ریشه کلمه « اصب » (صورت تازی واژه ) معادل « اسپ » (صورت قدیمی تر این کلمه در فارسی حاضر) و معادل «اسپه » اوستایی و فارسی باستان است . باید دانست که اساساً نام « اسب » به صور مختلف در زبان فارسی بر نام شهر ها و دیه ها نهاده شده است . این کلمه ممکن است به صورت ترکیبات « اسب » و یا « اسپ » و یا «اسف » (اسفه اصفهان ، اسفراین خراسان )غیره و یا «اصف» (اصفهان ، اصفهانک و غیره ) دیده شود . برای توضیح می توان گفت که بجز نامهای اسفراین واسفدار و اسفرنگ و اسفرجان صدها واژه از این قبیل در دور وکنار ایران وجود دارد که کلمه «اسف» به صور مختلف و حتی به صورت عربی اصفه آباد و اصفهانک و امثال اینها در آنها راه یافته است تا آنجا که اینجانب تحقیق کرده ام در دور و کنار ایران بیشتر از حدود پنجاه محل با کلمات «اسب» ، «اسف» ، «اصف» ، آمده است و لازم نیست تاکید کنیم که جزء اول نام «اسب» همان «فرس» عربی است . لازم نمی دانیم بجز اشاره ای موکداً توضیح دهیم که اسب این حیوان شریف و نجیب مورد احتیاج و علاقه واحترام اقوام آریایی واجداد کهن ما بوده است و چون بحث ما در اینجا بیشتر راجع به تحقیقات لغوی است  از این مسأله به اجمال در می گذریم باید دانست که در زبان اوستایی اسب =اسپ از ماده «اسپا» می آید و به همین دلیل این نام را به صور  مختلف شبیه به اصل بر روی دیه ها و محلها می بینیم در سنگ نوشته های داریوش بزرگ کلمه «اسب» آمده است وهمچنین واژه کلمه «اسب بار» به معنی «سوار» در آن سنگ نبشته دیده می شود در پهلوی کلمه «اسپ وار» و «اسب بار» و «اسوار» به معنی «سوار» وجود دارد . درصورت پهلوی «اسواران سالار» عنوان «رئیس سپاهیان سوار» بر حسب آیین لشکری ساسانیان وجود داشته و این همان کلمه ای است که اعراب آن را گرفته اند و صورت فارسی آن «اسوار» به معنی «سوار» را به عربی برده و از آن به صورت جمع واژه «اساوره»  را ساخته اند به هر حال این واژه هم در اوستایی و پارسی باستان وهم در پهلوی و فارسی حاضر و به صورتی که گفته شد در زبان تازی نفوذ داشته و شایع بوده است .

در زبان فارسی حاضر کلمه «اسپ» با «پ» فارسی رایج نیست هر چند در صورت کهن تر زبان فارسی به صورت «اسپ» شایع بوده است و در شاهنامه هم به این صورت مکرر آمده است . اما در واژه های بسیاری که در زبان فارسی حاضر رایج است آن را به صورت «اسپ» با «پ» فارسی می توان دید مثل کلمه «اسپریس» به معنی میدان اسب سواری و کلمه «اسپست» به معنای یونجه (خوراک اسب ) و «اسپهبد» و« سپه سالار» و غیره که در این کلمات صورت قدیمی تر واژه به صورت «اسپ» با «پ» فارسی باقی مانده است .

در واژه های دیگر فارسی حاضر کلمه «اسب» به صورت «اسف» امثله بسیار دارد از آن جمله در واژه اسفریز، اسفه، اسفرجان و اسفرنگ همین جا فوراً بگوییم که این واژه در صورت جمع «اسپان» تلفظ آسان دارد ولی در صورت «اسف» و جمع آن «اسفاآن» غلظتی دارد که تلفظ آن بر فارسی زبانان دشوار می افتد و با «ه» وقایه پس از حرف «ف» از آن به صورت «اسفهان» از این غلظت اجتناب می کنند . در صورت عربی نیز «اصفاهان» همین کلمه است منتها با «ص» عربی و اگر درست بخواهیم در ساخت این کلمه دقت کنیم « آسفاران » هم که در عربی آمده بود و در جمع به صورت «اساوره » داشتیم در صورت حاضر زبان فارسی آن را هم به معنای اسب و سوار می بینیم .

چغرافی نویسان عرب وازجمله ابن درید و حمزه اصفهانی نام اصفهان را از «اصبهان » (اسبهان ) گرفته اند و توضیحاتی در باره کیفیت اشتقاق آن آورده اند که کم و بیش جالب است . یاقوت از قول حمزه بن الحسن می گوید : « اصبهان اسم مشتق من الجندیه وذلک آن لفظ اصبهان اذا رد الی اسمه بالفارسیه کان اسباهان و هی جمع اسباه و اسباه : اسم للجند و الکلب و کذلک سک : اسم للجند والکب و انما لزمهما هذان الاسمان و اشترکا فیهما لان افعالهما لفق لاسمائهما و ذلک ان افعالهما الحراسه فالکلب یسمی فی لغه سک و فی لغه اسباء و تخفف فیقال : اسبه فعلی هذا جمعوا هذین الاسمین و سموا بهما بلدین کانا معدن الجند الاساوره »

از دقت در گفتار حمزه معلوم می شود که خوب توجه کرده است که کلمه اسباهان از اسب به معنای فرس آمده است و دیگر اینکه اسب و سوار گاه و بی گاه به جای هم در زبان فارسی استعمال می شود و باز خوب متوجه شده که اسبهان همان صورت جمع اسباهان معادل سپاهیان و سواران است و باز خوب توجه داشته که اسبه به تحقیق لغتی است به معنای سگ ولی توجه نداشته است سگستان معادل سجستان عربی از اسپه به معنای سگ فارسی گرفته نشده و در حقیقت سگستان معادل سجستان و تحریف یافته آن سیستان از ریشه کلمه سکا و اقوام سکا گرفته شده است و سکستان به معنای سرزمین سکاهاست .

اما در باره آنچه که حمزه گفته است که اسپه نام دیگری است برای سگ باید توضیحی بیاوریم به این معنا که در میانه لغات محدودی که از زبان مادی برای ما مانده است یکی هم لغت اسپه (به تخفیف ) به معنای سگ است . در برخی لهجه های زبان فارسی حاضر و از جمله خوانساری و نطنزی و ابوزید آبادی همین کلمه و به همین صورت به معنای سگ می باشد و پیداست که این لهجه ها به صورت کهنی باز می گشته است که با زبان مادی پیوند نزدیکتری داشته است ولی البته حمزه متوجه این معنا نشده است که اسپهان معادل اسپاهان از اسپه (به تخفیف ) به معنای سگ گرفته نشده و تازه در معنای این دو کلمه به صورت جمع نیز دچار اشتباه شده و تصور کرده است که اسپاهان جمع اسپه (به تخفیف ) به معنای سگ است .

به هر حال چنانکه ما مکرر گفته ایم نامگذاری امکنه فارسی به صورت جمع واژه و از باب اطلاق حال به محل بسیار رایج است برای مثال دو کلمه خوزان و همچنین اندوان را در نظر می گیریم که در هر دوخوز و اندو نام دو طایفه است ساکن محل که به صورت جمع بر خود محل اطلاق شده است و کلمه آذر، آذران و آذریان (هردو کلمه به معنای آتشکده ) که در صورت حاضر زبان فارسی آدیان معادل آدریان شده و بر محلی اطلاق می شود .

به هر حال اطلاق کلمه به صورت جمع بر محل (ان در عین حال علامت نسبت هم هست ) در زبان فارسی رایج است و بسیار می شود که برای اجتناب از ثقالت و دشخواری کلمه حرف دیگری « ه ـ رـ ک ـ گ »و امثال اینها به آن اضافه می شود درمورد اصفهان هم همین اتفاق افتاده است یعنی فتحه آخر در جمع تلفظ شده و واژه  اسپه به صورت جمع اسپاهان و بالاخره به صورت اسپهان معادل اصبهان (تازی)و به صورت رایج حاضر اصفهان در آمده است آنقدر این نامگذاری در نظر مسلم می نماید که بهتر است توضیح و تشریح بیشتری برای آن نیاوریم .

اما از نظر تاریخی هم در روزگاران کهن اصفهان محتملاً از مراکز سپاه بوده و این نام برآن مانده است تا آنجا که نویسنده تحقیق کرده است بیشتر از 20 محل از دیه و دهکده بزرگ و کوچک با کلمه اسب و ریشه کهن اسپه در دور و بر اصفهان وجود دارد که از آن جمله است دیه اسفه . همچنین اسفزار شهری است که از دیر باز درکتب تاریخی و جغرافیایی نام آن آمده است وآن را از نواحی سیستان شمرده اند در حالی که امروز اسفزار در ناحیت بیرجند مشهور است .

در تقطیع این واژه به دو جزء اسف و زار می رسیم . اسف همان کلمه اسب است و زار پسوندی است که در واژه های گلزار مرغزار و معادل سار در واژه های چشمه سار کوهسار و بسیاری از لغات دیگر داریم . همچنین است واژه اسفراین شهر اسفراین شهری بزرگ و کهن است در خراسان که رجال بزرگی بدان منسوب اند . اطلاع داریم که نادرشاه عده زیادی کردان را به این ناحیه انتقال داد و برای جلوگیری از هجوم ترکمانان به خیال خود خواست سدی ایجاد کند در حال حاضر اسفراین قصبه ویا شهرکی است بر  طرف شمال سبزوار از توابع نیشابور و مشتمل بر 50 قریه بسیار آباد و خوش آب وهوا .

در تقطیع این واژه به سه جز (اسف + را+ بن ) می رسیم با جزء اول همان واژه اسف معادل اسپ آشناییم و حرف «ر» در میان دو جزء اول و آخر وقایه است و این پسوند نسبت اتس که در واژه های بسیاری از زبان فارسی همین امروز هم داریم مثل شوخگین ، چرکین ، آهنین، سنگین و بسیاری دیگر .

اگر بخواهیم در اینجا از نام دیه ها و امکنه ای که در اطراف ایران و خود اصفهان با کلمه اسف معادل اسپ آمده است . شواهدی بیاوریم صورت بلند بالایی خواهد شد که می ترسم موجب خستگی خاطر خوانندگان شود ولی از ذکر چندمثال که باید به آن قناعت کرد ناگریز هستیم مثل اسفاد(بیرجند) اسفاران (کرج ) اسفدان (نطنز ) اسفدران (مرودشت ) اسفرجان (قمشه ) اسفرنجان (گرکان ، گلپایگان) اسفستان معادل اسبستان (سراب ، قزوین ) .با واژه خود اسب به صورت حاضر هم امکنه بسیاری در دور و کنار ایران داریم از جمله اسبو(مصغر اسب در خلخال ) اسبک (مصغر اسب در قزوین )اسبستان (قزوین ) اسبراهان (معادل اسفراهان )در لاهیجان و اسبان (بیرجند ).

پیش از اینکه این مبحث را به پایان ببریم می گوییم که در ایران بزرگ از این پیش نیز به علت حرمت اسب در نظر طوایف آریایی بسیار از دیه ها و امکنه با نام اسب نامبردار می شدند . فی المثل اسفس دیهی در نزدیکی مرو و اسفرنگ مولد شاعر بزرگ سیف اسفرنگی دیهی در نزدیکی سمرقند و از این قبیل امثله که فراوان در تاریخ و جغرافیای این سرزمین کهنسال آمده است این توضیح را هم بیاوریم که به هر صورت با عربی شده واژه اصیل اسب فارسی یعنی اصف هم در حال حاضر امکنه بسیار زیادی را می توان در ایران فعلی به یاد آورد از جمله به اصفه آباد دیهی از دهستان حرب آباد و اصفهانک در (اصفهان ـ ساوه ـ فریدن ) و اصفهک (طبس ) اصفیان (در ناحیه سپیدان ) اصفاک (فردوس ) و اصفکه (فردوس ) و امثال این گونه نامها که در همه استانهای ما به چشم می خورد شاید به موقع باشد بگوییم که کلمه اسب با حرف «پ» و یا «ف» در بسیاری از لغات فارسی هم می آید مثل کلمه اسپست معادل اسفست (یونجه ای که خوراک اسب و دام است )اسفناج معادل اسفناخ ، اسفناک ، اسفرینه که گفته اند گزردشتی است و اسفرغم معادل اسپرغم و سفرغم و اسفره به معنی چرم و مهار وشاید سفره و اسفرک نوعی کافور و اسفرزه گیاهی طبی و امثال اینها همه و همه نشان شباع کلمه اسف در زبان فارسی است .

گذشته از این کلمات و دیه ها و شهرها که نام آن گذشت نام بزرگ اسب در اسامی بسیاری از ناموران ایران کهن و اسطوره ای دیده می شود مانند گرشاسب معادل اوستایی « ک ر س اسب » (دارنده اسب لاغر ) و ارجاسب معادل اوستایی ارجت اسب (یعنی دارنده اسب ارجمند ) و لهراسب معادل اوستایی « ا اوروت اسب » (یعنی دارنده اسب تیزرو )و ویشتاسب و گشتاسب معادل اوستایی «گشن اسب » (دارنده اسب فحل ) وطهماسب «طهم اسب » (طهم معادل تخم ) دارنده اسب زورمند و هجدسپ که گفته اند نیای چهارم زردشت بوده است یعنی دارنده 18 اسب . در حرمت و تکریمی که ایرانیان کهن برای اسب داشته اند دیگر نباید توضیح بیشتری بدهیم و تقطیع و توضیح خود را نیز درباره اصفهان به پایان می رسانیم .

این توضیح را در پایان علاوه کنیم که در خود اصفهان دیهی داریم به نام اصفهانک سخت نزدیک به اصفهان و در اطراف ایران هم باز محلهای بسیار به همین نام اصفهانک داریم چنانکه اصفهانک (ساوه) اصفهانک سفلی (فریدن ) اصفهانک مشاعی (فریدن) اصفهانک علیا (فریدن) و اصفهانک کلاته گرگان .